فصلنامه افق طلائی سلامت

معاونت بهداشتی دانشگاه علوم پزشکی زابل

تغذیه سالم

 

نویسنده : جویریه حسن زهی

آنچه می خوانید داستان کوتاهی است که توسط یک دانش آموز خلاق روستایی از روستای لوتک جهت مسابقه داستان نویسی با عنوان پایگاه تغذیه سالم در مدارس به رشته تحریر درآمده است:

اوایل بهار بود ولی هوا گرم بود. تینا لباس هایش را پوشیده بود و منتظر دوست و همکلاسیش بود تا با هم به مدرسه بروند چند دقیقه ای نگذشت که نرگس از دور به طرف تینا دوید وقتی به او رسید گفت: "سلام، ببخشید دیر شد".

تینا: "سلام اشکالی نداره بریم فقط دیرمون نشه راستی تو امروز پول آوردی؟ من آوردم، یادته قرار بود امروز بریم با هم


 خوراکی بخریم؟" . "آره آوردم "

تینا: "خوب پس زودتر برویم از دستفروش کنار مدرسه خوراکی بخریم

" از دستفروش کنار مدرسه؟ یادته خانم گفته بود از دستفروش ها نباید چیزی خرید چون بهداشتی نیستند."

تینا: "کی گفته بهداشتی نیستتند ؟ همین خوراکی ها را در مغازه ها می فروشند چه فرقی داره؟"

"کی گفته فرق نداره خوب خوراکی دستفروش ها تاریخ مصرف گذشته هستند و همچنین ضرر هم دارند."

تینا ابروهایش را بالا داد و گفت: " این همه خریدند مریض نشدند حالا نوبت که به ما می رسه مریض می شیم، من بهت قول می دهم که هیچی مون نمیشه."

حالا دیگر هر دو به دستفروشه رسیده بودند تینا پولش را در آورد و رفت کنار دستفروش انواع خوراکی های خوشمزه به تینا چشمک میزد. تینا لواشک های ترش را دید دهنش آب افتاد و به دستفروش گفت: "ببخشید آقا دو تا از این لواشک ها بدهید." بعد از اینکه لواشک ها را خرید به نرگس گفت: "نمیخری؟"

نرگس دست به سینه ، اخم کرد و صورتش را برگرداند با ناراحتی به تینا گفت: "من خوراکی های تاریخ مصرف گذشته نمیخرم" و هر دو به طرف مدرسه رفتند.

تینا همین که تکه اول لواشک را توی دهنش گذاشت ناگهان ایستاد. نرگس گفت: "چی شد چرا ایستادی؟"

تینا گفت:" این لواشک که ترش نیشت تازه یک طعم بدی هم    می دهد." نرگس خندید و گفت: "خیلی زود به حرفم رسیدی!

تینا قیافه حق به جانبی گرفت و گفت: "نخیر اصلا هم بد نیست و مزه ی بدی هم نمی دهد حاضرم شرط ببندم تا چند روز بخورم و مریض نشوم."

نرگس: "یعنی می خوای تا چند روز از این خوراکی های فاسد بخوری فقط واسه اینکه کم نیاری؟"

تینا:"من از این خوراکی ها می خورم تا تو و معلم به حرف من برسید که این خوراکی ها فرقی با هم ندارند."

نرگس: "تینا عجولانه رفتار نکن."

تینا با عصبانیت وارد مدرسه شد و دیگه با نرگس حرف نزد.

چند روز گذشت و تینا هنوز با نرگس قهر بود و با او حرف نمیزد. تینا هر روز از خوراکی های دستفروش می خورد تا به خیال پوچ خود ثابت کند که این خوراکی ها فاسد نیستند.

بعد از چند روز نرگس تینا را در مدرسه نمی دید یک روز که کنجکاوی اش گل کرده و ناراحت و نگران تینا بود، تصمیم گرفت به دیدار تینا برود و دلیل نیامدنش به مدرسه را بداند. بعد از ظهر به خانه ی تینا رفت.

مادر تینا با احترام نرگس را به اتاقی که تینا در آن بود راهنمایی کرد. نرگس با دیدن تینا در آن حال همه ماجرا را برای مادرش تعریف کرد. تینا در حالی که مریض بود و حال و احوال خوبی نداشت به نرگس گفت: " از کاری که کرده پشیمان است و سعی می کند تغذیه سالم داشته باشد" و با هم آشتی کردند .

امید است با پند گرفتن از این داستان از خوردن خوراکی های مضر و ... بپرهیزیم.

[ ۱۳٩٥/۱/۱٦ ] [ ٥:۱۳ ‎ب.ظ ] [ حسینعلی ستوده ]

[ نظرات () ]